تبليغاتX
fire by friction

fire by friction

به بچه ی نداشته ام یاد می دم که توقع اش از دنیا و آدم های اطرافش زیاد باشه, خیلی زیاد.

از اول خودش رو دست بالا بگیره , خیلی بالا.

بهش یاد می دم از حق خودش دفاع کنه,  جانانه دفاع کنه.

بهش یاد می دم مبارزه کنه. اعتماد به نفس داشته باشه. اصلا فکر کنه از دماغ فیل افتاده.

این ها چیزهایی اند که پدر مادر من یادم ندادند...





+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 16:16  توسط مرجان سجادی  | 

نمایش "خشکسالی و دروغ " را دیدم. با تلاش بسیار برای تهیه بلیط آن هم روی صندلی و نه روی زمین.

بد نبود ولی علت این استقبال چشم گیر و نایاب بودن بلیط را  برای موضوعی این چنین تکراری, راستش نفهمیدم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 10:43  توسط مرجان سجادی  | 

پاییز قدرت نمایی کرد امشب.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 23:31  توسط مرجان سجادی  | 

می دونی چیه... وقتی هم که سرت به کار خودت و کاری به کار کسی نداری و خودت هستی و ریا نمی کنی و  سعی می کنی تو زندگی خصوصی مردم دخالت نکنی, همون مردم فکر می کنند حالت خیلی خوب و از همه چیز خیلی راضی هستی و کلی مزایای ویژه داری که اونا خبر ندارند. بعد هی برات حرف در می آرند و پشت سرت غیبت می کنند و تراوش های ذهنی خودشون رو به تو نسبت می دند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 9:21  توسط مرجان سجادی  | 

صبح مان این گونه آغاز می شود: خواندن خبر. هر روز خبری تازه. اعرابی، امینی، لنگرودی ... .

تهوع هم چنان رهایم نمی کند.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 9:40  توسط مرجان سجادی  | 

"من بسیجی ام. الان همه تونو با باتوم می زنم"

پسر بچه ای به دوستاش داشت می گفت. وسط بازی، همین الان، پایین همین پنجره اتاق.

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 14:34  توسط مرجان سجادی  | 

یک پاکت دارم پر از متن های کوتاهی که پدر برای مناسبت های مختلف برایم نوشته است. نامه های کوچک را می چسباند روی بسته ی کادو  یا میان شاخه های گل مخفی می کند. متن های سراسر احساس با تم طنز.  هر وقت می خوانمشان، نفسم بند می آید.

گاهی برای آن ور آبی ها هم نامه می نویسد. من نقش مترجم را به عهده دارم برای درسا، نوه کوچک که خط فارسی را نمی تواند به خوبی بخواند. حالا می خواهد برای همسر آینده آقای نوه بزرگ نامه بنویسد. آقای نوه در سفری به کوبا، عاشق شده و قصد ازدواج دارد. نمی دانم تکلیف نامه ای که به فارسی نوشته شده (توسط پدربزرگی با این همه احساس) بعد به انگلیسی ترجمه شده (من اسپانیایی نمی دانم) و گیرنده ای اسپانیایی زبان که می خواندش، چیست؟

حتا نمی دانم تکلیف خودم با این پدر چیست. فکر کردن به پدرم من را دیوانه می کند.... 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 12:48  توسط مرجان سجادی  | 

یک. حالم به هم خورد از بس بیانیه خواندم. بیانیه شماره هفت و هشت و نه این یکی. بیانیه آن یکی در تبعید. بیانیه بیانیه بیانیه.

دو. دوستی که رای داده می گفت: "نمی توانم ساکت بنشینم. احساس می کنم بهم تجاوز شده. " احساس مشابهی دارم با این که رای نداده ام.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 12:27  توسط مرجان سجادی  | 

من خسته نیستم.
دیری ست خسته گی ام

تعویض گشته است به درهم شکسته گی
من خسته نیستم
در هم شکسته ام
این خود امید بزرگی نیست؟

نصرت رحمانی

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 9:40  توسط مرجان سجادی  | 

گرد مرگ پاشیده اند انگار. روی شهر، روی آدم ها، روی دلمان...
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 8:42  توسط مرجان سجادی  |