از اول خودش رو دست بالا بگیره , خیلی بالا.
بهش یاد می دم از حق خودش دفاع کنه, جانانه دفاع کنه.
بهش یاد می دم مبارزه کنه. اعتماد به نفس داشته باشه. اصلا فکر کنه از دماغ فیل افتاده.
این ها چیزهایی اند که پدر مادر من یادم ندادند...
از اول خودش رو دست بالا بگیره , خیلی بالا.
بهش یاد می دم از حق خودش دفاع کنه, جانانه دفاع کنه.
بهش یاد می دم مبارزه کنه. اعتماد به نفس داشته باشه. اصلا فکر کنه از دماغ فیل افتاده.
این ها چیزهایی اند که پدر مادر من یادم ندادند...
بد نبود ولی علت این استقبال چشم گیر و نایاب بودن بلیط را برای موضوعی این چنین تکراری, راستش نفهمیدم.
تهوع هم چنان رهایم نمی کند.
پسر بچه ای به دوستاش داشت می گفت. وسط بازی، همین الان، پایین همین پنجره اتاق.
گاهی برای آن ور آبی ها هم نامه می نویسد. من نقش مترجم را به عهده دارم برای درسا، نوه کوچک که خط فارسی را نمی تواند به خوبی بخواند. حالا می خواهد برای همسر آینده آقای نوه بزرگ نامه بنویسد. آقای نوه در سفری به کوبا، عاشق شده و قصد ازدواج دارد. نمی دانم تکلیف نامه ای که به فارسی نوشته شده (توسط پدربزرگی با این همه احساس) بعد به انگلیسی ترجمه شده (من اسپانیایی نمی دانم) و گیرنده ای اسپانیایی زبان که می خواندش، چیست؟
حتا نمی دانم تکلیف خودم با این پدر چیست. فکر کردن به پدرم من را دیوانه می کند....
دو. دوستی که رای داده می گفت: "نمی توانم ساکت بنشینم. احساس می کنم بهم تجاوز شده. " احساس مشابهی دارم با این که رای نداده ام.
من خسته نیستم
.