يك خانم بسيار خوشگل و باهوش همكار مان شده است. چشم های خیلی زيبا یی دارد. به او گفتم: وقتي با من حرف مي زني نگاهم نكن چون آن چشم های گیرا و زیبایت، حواسم را پرت مي كنند و من یادم می رود از چه حرف می زدم!
اشتباه می کردم. اشتباه می کردم از مادر می خواستم کم تر دل تنگی کند. کمی بیش تر به فکر خودش باشد. آخر او عاشق است. این را خودش گفت امروز در پی اعتراض من. عشقی که او در دل دارد گمانم با آن چه که من عشق می خوانمش، تفاوت دارد. شاید آن کیفیت را تا به حال تجربه نکرده ام من. اصلن می دانید چیست؟ او مرا از مادر شدن می ترساند. از این عشق بزرگ.
خیلی عجیبه که من دوازده سال پیش ازدواج کردم.
خیلی عجیبه بهم نمی آد.
خیلی عجیبه بچه ندارم.
.خیلی عجیبه با همسرم خیلی راحتم.
خیلی عجیبه لباس پوشیدنم.
خیلی عجیبه تو مهمونی، بهم آدرس دکتر زنان و زایمانی می دن که معجزه گر و دستش شفاست.
خیلی عجیبه حتا خانم آرایش گر هم نگران که دیگه بچه دار نمی شم.
خیلی عجیبه آقای رییس تا به حال زنی ندیده مثل من.
خیلی عجیبه هر مرضی که می گیرم، همه می گن نکنه خبریه.
خیلی عجیبه که خسته شدم از بس توضیح دادم؟
خیلی عجیبه موقع کتاب خوندن، قفل می شم رو یه صفحه و به شماتت ها فکر می کنم؟ نیم ساعت ؟ یه ساعت؟ تا دستم خسته می شه از نگه داشتن کتاب؟
خیلی عجیبه که دیگه دلم نمی خواد جواب این سوال رو بدم: خودتون نمی خواید؟ و بقیه اش رو تو دلشون بگن که حتمن عیب و ایرادی دارند.
خیلی عجیبه که چشم های از تعجب گرد شده، اعصابم رو به هم می ریزن؟
خیلی عجیبه بر خلاف جریان حرکت کردن؟
خیلی عجیبه زندگی دو نفره داشتن؟
خیلی عجیبه که روحم هنوز آمادگی مادر شدن نداره؟
خیلی عجیبه، خیلی عجیبه بیشتر آدم ها به این جمله ی من پوزخند می زنند… خیلی عجیبه!
گلودرد، سردرد، چشم درد، گوش درد و ... است.
آنتی هیستامین های ست که مثل نقل و نبات می خورم.
غرغر های مادر است که چرا به کلینیک آلرژی نمی روم.
ولی نمکین ترین بخشش، لعن و نفرین های بابا ست به دو گروه:
۱- آن ها که لاغری را مد کردند.
و
۲- آن ها که این بلوز های کل و کوتاه و بالای نافی را.
و خودم که می گویم، تقصیر شماست که برنامه ریزی نکردید و من در فصل بهار به دنیا آمدم. که شنیده ام، آن ها که در بهار متولد می شوند، حساسیت فصلی، بیشتر گریبانشان را می گیرد. و کسی آن دور تر ها می گوید: سرما می خوری. این حساسیت نیست و آدم های بداخلاق بیشتر سرما می خورند. مگر دستم به او نرسد. می دانم چه بر روزگارش بیاورم! اگر جرات دارد، بیاید جلو تر!
عجالتن این فرشته ی کوچولوی خوش رنگ را از دیار جنوب، شهرستان رودان ببینید.
بلندای معبد آناهیتا و چشم انداز شهر قدیم کرمان. برایم جالب بود، امروزه کسانی هستند که درست پای معبد آناهیتا زندگی می کنند.
در این منطقه، دریغ از یک راهنما یا حتا یک تابلو. با این حال، دیدنش لذت خاصی دارد و به سختی بالارفتن از کوه، می ارزد.
پی نوشت: این عکس بی هوا گرفته شده است و هیچ ژستی هم در کار نیست!
مادر به هنگام هر غروب در طول این سفر سه هزار و شش صد کیلومتری، این جمله را تکرار می کرد:

" "خورشید داره می ره پیش بچه هام."
هر غروب، به معنای طلوعی برای فرزندانش بود. هر غروب، شروع روز خوشی را برای آن ها آرزو می کرد.
