Fais-moi un bon café
J'ai une histoire à te raconter
مریم بانوی قصه ی من! نمی خواهم دیگر از دل تنگی هایم بگویم. فقط ... . می دانی مدتی ست قوه ی تخیلم خیلی خوب کار می کند از صدقه سر این فاصله. تصور کردنتان کم کم دارد جانشین مصاحبت واقعی تان می شود. دارم انس می گیرم با این دنیای مجازی. تا جایی که گاهی وقت کم می آورم برای مصاحبت های واقعی با دوستان واقعی. اما دنیای تخیلی خوبی ست باور کن. آدم های قصه من واقعی اند اما خودم آن ها را می پردازم. لذت غریبی دارد. برای همین است که از خواندن یک رمان واقعی بیشتر لذت می برم تا دیدن فیلمی که از روی همان رمان ساخته اند. وقتی می خوانم، قهرمان های داستان را خودم می سازم ومی پردازم و دنبال می کنم اما وقتی می بینم، ساخته و پرداخته ی کس دیگر را.
تو را می خوانم که عصر از سر کار برگشته ای، لباس عوض کرده ای و داری دور آن دریاچه ی نمی دانم چی چی لیک نزدیک خانه تان پیاده روی می کنی. صورتت گل انداخته است، خسته ای اما به آن خانمی که با کیسه پلاستیک دارد پی پی سگش را از روی زمین جمع می کند، لبخند می زنی و سلامی می کنی. هنوز هم به همه می گویی که قرتی بازی مهسا به عمه مرجانش رفته است؟ هنوز با مه زاد در فروشگاه سر درصد سبوس نان صبحانه اش چانه می زنی؟ ای دشمن آرد سفید و شکر سفید!!!
می دانی تک به تک تان را می خوانم بیشتر روزها. دنیای خیالی ام را خیلی دوست دارم.
Tu sais, j'ai beaucoup changé
Je m'étais fait des idées
Sur toi, sur moi, sur nous
Des idées folles, mais j'étais fou
