Le cœur n'est pas de pierre
L'amour n'est pas de bois
La vie est une rivière
Qui déborde parfois
J'ai fait tant de méandres
Que je m'y suis perdu
Si vivre c'est attendre
Alors j'ai bien vécu
Le cœur n'est pas de pierre
L'amour n'est pas de bois
La vie est une rivière
Qui déborde parfois
J'ai fait tant de méandres
Que je m'y suis perdu
Si vivre c'est attendre
Alors j'ai bien vécu
اول پاییز که شد، نوشتم که چیزی نیست. همه چیز خوب است. شاید تقصیر پاییز باشد و یاد دیوانه بازی های پاییزی. آخر زمستان، با یک دوست گفتم از تهوع و اضطرابی که هر سال گریبانم را می گیرد همین وقت ها. حالا هم دارم فکر می کنم بلکه دیوانه بازی های تابستانی ام را به خاطر آورم!
همکارم می گفت مشاورش گفته است باید خیلی مواظب بود به هنگام تغییر فصل. آن یکی می گفت: حال و هوایت مربوط به سی ساله گی ست (گرچه بیست و پنج و شش بیشتر نمی زنی!).
نمی دانم چه طور باید مواظب خودم باشم. نمی خواهم بدانم. اصلن این حال و هوای خودم را خیلی هم دوست دارم. از سی ساله بودنم هم خوش حالم . تا اطلاع ثانوی، این دو چشم و این نگاه، همین است که هست. هر کس خوشش نمی آید به من نگاه نکند.
کسی راه چاره ای می داند برای بستن این دریچه؟ بستن که نه، برای فیلتر کردنش؟