تبليغاتX
fire by friction

fire by friction

 

Le cœur n'est pas de pierre
L'amour n'est pas de bois
La vie est une rivière
Qui déborde parfois

J'ai fait tant de méandres
Que je m'y suis perdu
Si vivre c'est attendre
Alors j'ai bien vécu

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 0:39  توسط مرجان سجادی  | 

در آستانه ی فصل گرم و این همه دل آشوبه. چهره ای که که لو می دهد و خنده های مستانه ای که مصنوعی می نمایند.

اول پاییز که شد، نوشتم که چیزی نیست. همه چیز خوب است. شاید تقصیر پاییز باشد و یاد دیوانه بازی های پاییزی. آخر زمستان، با یک دوست گفتم از تهوع و اضطرابی که هر سال گریبانم را می گیرد همین وقت ها. حالا هم دارم فکر می کنم بلکه دیوانه بازی های تابستانی ام را به خاطر آورم! 

همکارم می گفت مشاورش گفته است باید خیلی مواظب بود به هنگام تغییر فصل. آن یکی می گفت: حال و هوایت مربوط به سی ساله گی ست (گرچه بیست و پنج و شش بیشتر نمی زنی!).

نمی دانم چه طور باید مواظب خودم باشم. نمی خواهم بدانم. اصلن این حال و هوای خودم را خیلی هم دوست دارم. از سی ساله بودنم هم خوش حالم . تا اطلاع ثانوی، این دو چشم و این  نگاه، همین است که هست.  هر کس خوشش نمی آید به من نگاه نکند.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 23:55  توسط مرجان سجادی  | 

آن ها که همه ی  احساسشان در چشمانشان آشکار است، پنهان کاری برایشان کار دشوار ی ست. حتا اگر پنهان کردن یک حس خوش یا نا خوش ناچیز باشد. شیطنتی زنانه باشد. حتا اگر بخواهند (بخواهم) مثلن سلام و بوسه ای را بی جواب بگذارند(بگذارم) از سر سرتق بازی. حرف نزده، می خوانند حالشان را. هر چقدر هم نفس عمیق می کشند و چشمانشان را می بندند و سعی می کنند حسی غیر از آن که دارند را در چشمان بریزند، موفق نمی شوند.  

کسی راه چاره ای می داند برای بستن این دریچه؟ بستن که نه، برای فیلتر کردنش؟

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 23:4  توسط مرجان سجادی  |