تبليغاتX
fire by friction

fire by friction

دوستی مان بیست و یک ساله شد. اما دوست، بار سفر بسته و او هم راهی دیار غربت است. پاره ای دیگر از من جدا می شود. دور می شود. خیلی دور و باید دل خوش کنم به شنیدن صدایش از پشت تلفن.  

  اما " سیم تلفن وسیله انتقالی خوبی نیست زیرا نباید آن را فقط یک سیم بی جان بدانیم. آن سرشار از معناست، معنای آن نه در وصل بلکه در فصل و فاصله است. صدای دل پذیر و خسته ای را که از پشت تلفن می شنویم صدایی محو شونده و سرار مضطرب است. از همه ی این ها گذشته، صدا که به من می رسد، وقتی این جا در گوشم است(وقتی با تقلای زیاد زنده می ماند) تازه صدایی است که درست نمی توانم آن را تشخیص دهم. انگار از زیر نقابی به گوشم می رسد. (به همین دلیل می گویند نقاب هایی که در تراژدی های یونانی به کار می رفت دارای نقشی جادویی بود، زیرا می خواستند به صدا ماهیتی بدهند که منشا آن عالم اسفل باشد، صدایی تحریف شده و بیگانه با شنونده، صدایی که انگار از زیر زمین به گوش می رسد) بنابراین صدایی که که از پشت تلفن می شنویم همیشه در حال عزیمت است. این صدا دوبار ما را تنها می گذارد: یک بار با آوایش و بار دوم با سکوتش: حالا نوبت کی ست که صحبت کند؟ هم آهنگ با هم سکوت می کنیم. تجمع دو خلا. صدای پشت تلفن هر لحظه می گوید: می خواهم تو را تنها بگذارم."

 

می خواهد تنها بگذاردم. مثل مریم و بقیه و حرف هایی که در من تلنبار می شوند.

 

 

"رولن بارت  -    پروست و من - ترجمه و تالیف احمد اخوت "

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 0:46  توسط مرجان سجادی  | 

نوازنده ی دوره گرد سلطان قلب ها را می نوازد و می خواند. چه صدای گرمی دارد. خواستم برایش پول بفرستم پایین ولی ندید من را از پنجره ی طبقه پنجم. از شنیدن صدایش لذت می برم ولی دلم هم می گیرد. مثل وقتی که در سکوت دم دمه های صبح، صدای خش خش جاروی کارگر شهرداری را می شنوم  و دلم می گیرد. 

اتاق من در خانه ی پدری، مکان بسیار دنج و راحتی بود. اتاق کوچک آبی ام را خیلی دوست داشتم. پنجره های بلندی داشت که تختم به موازات آن ها قرار گرفته بود. صبح های زود که بیدار می شدم برای درس خواندن، بازشان می کردم تا نسیم صبح گاهی خواب را از سرم بپراند، گاهی دو کبوتر که پر می زدند و می آمدند روی نرده ی ایوان می نشستند،حواسم را پرت می کردند. کرشمه و عشوه ی یکی و ناز کشیدن آن دیگری را می دیدم و نمی دانم چرا حتا آن موقع هم دلم می گرفت!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 19:16  توسط مرجان سجادی  | 

 

چراغي به دست‌ام چراغي در برابرم.
من به جنگ ِ سياهي مي‌روم.


گهواره‌هاي ِ خسته‌گي

 

 

از کشاکش ِ رفت‌وآمدها

 

 

بازايستاده‌اند،

و خورشيدي از اعماق
کهکشان‌هاي ِ خاکسترشده را روشن مي‌کند.




فريادهاي ِ عاصي‌ي ِ آذرخش ــ

هنگامي که تگرگ

 

 

در بطن ِ بي‌قرار ِ ابر

 

 

نطفه مي‌بندد.

و درد ِ خاموش‌وار ِ تاک ــ
هنگامي که غوره‌ي ِ خُرد
در انتهاي ِ شاخ‌سار ِ طولاني‌ي ِ پيچ‌پيچ جوانه مي‌زند.
فرياد ِ من همه گريز ِ از درد بود
چرا که من در وحشت‌انگيزترين ِ شب‌ها آفتاب را به دعائي نوميدوار
طلب مي‌کرده‌ام




تو از خورشيدها آمده‌اي از سپيده‌دم‌ها آمده‌اي
تو از آينه‌ها و ابريشم‌ها آمده‌اي.




در خلئي که نه خدا بود و نه آتش، نگاه و اعتماد ِ تو را به دعائي
نوميدوار طلب کرده بودم.


جرياني جدي
در فاصله‌ي ِ دو مرگ
در تهي‌ي ِ ميان ِ دو تنهائي ــ
]نگاه و اعتماد ِ تو بدين‌گونه است![




شادي‌ي ِ تو بي‌رحم است و بزرگ‌وار
نفس‌ات در دست‌هاي ِ خالي‌ي ِ من ترانه و سبزي‌ست


من
برمي‌خيزم!


چراغي در دست، چراغي در دل‌ام.
زنگار ِ روح‌ام را صيقل مي‌زنم.
آينه‌ئي برابر ِ آينه‌ات مي‌گذارم

تا با تو

 

 

ابديتي بسازم.

                                                                       احمد شاملو
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 22:10  توسط مرجان سجادی  |