امشب خیره شدم به چشمان پدرم و در اعماق نگاهش، خودم را دیدم. چشمان خودم را. نمی دانم چرا دلم لرزید. انگار که چشمان خودم را در آینه می بینم. اما چشمان او خسته اند. سال هایی که سپری شده، خسته اش کرده و خطوطی بر صورت مهربانش نقش کرده اند.
تو نمی دانی که نگاه خسته ی پدر، با دلم چه می کند.
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 1:19  توسط مرجان سجادی
|