شاید گاهی باید به خاکستری هم اندیشید، وقتی که نه سفید به آن سفیدی ست و نه سیاه به آن سیاهی.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 13:47  توسط مرجان سجادی
|
چند روزی ست که این جمله ات در گوشم چرخ می خورد: "امروز دلم می خواهد بروم یک جای بلند، یک جای مرتفع پیاده روی کنم. کاش تو بودی پیشم!"
شب مهمان دارم و کلی کار. ولی نشسته ام این جا پشت این پنجره، خودم، بقیه و تنهایی شان را می خوانم، نگاهشان می کنم، احساساتشان را گریه می کنم، زندگی می کنم، دوستشان دارم و فکر می کنم که چه قدر تنهایی ما آدم ها بزرگ است. مدتی ست که حتا در خوش ترین و لذت بخش ترین لحظاتم هم، او خود نمایی می کند. دایم به من حضورش را یادآوری می کند. باورت می شود؟
ولی ... پنجره ی کوچکم را خیلی دوست دارم می دانی. برای دوست داشتنش گاهی شماتت هم می شوم. می دانی؟