تبليغاتX
fire by friction

fire by friction

شاید گاهی باید به خاکستری هم اندیشید، وقتی که نه سفید به آن سفیدی ست و نه سیاه به آن سیاهی.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 13:47  توسط مرجان سجادی  | 

با حس عجیبی از خواب بیدار شده ام امروز. حس عجیبی که خیلی روزها به سراغم می آید. آن وقت است که بیش از همیشه برای تنهایی خودم، دلم می سوزد و آن بغض هم که هست البته.

چند روزی ست که این جمله ات در گوشم چرخ می خورد: "امروز دلم می خواهد بروم یک جای بلند، یک جای مرتفع پیاده روی کنم. کاش تو بودی پیشم!"

شب مهمان دارم و کلی کار. ولی نشسته ام این جا پشت این پنجره، خودم، بقیه و تنهایی شان را می خوانم، نگاهشان می کنم، احساساتشان را گریه می کنم،  زندگی می کنم، دوستشان دارم و فکر می کنم که چه قدر تنهایی ما آدم ها بزرگ است. مدتی ست که حتا در خوش ترین و لذت بخش ترین لحظاتم هم، او خود نمایی می کند. دایم به من حضورش را یادآوری می کند. باورت می شود؟

ولی ... پنجره ی کوچکم را خیلی دوست دارم می دانی. برای دوست داشتنش گاهی شماتت هم می شوم. می دانی؟

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 12:30  توسط مرجان سجادی 

این کار جدید، نه وقت آزادی برایم باقی گذاشته و نه حوصله ای. دلم برای دلم تنگ می شود گاهی. برای آن دلی که رفته آن پشت ها قایم شده و فقط بعضی وقت ها سرکی می کشد و طفلکی سرش را می اندازد پایین و می رود.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 8:22  توسط مرجان سجادی  | 

دنیای مجازی غریبی ست. حتا اموات را هم می توان سرچ کرد. غریب تر آن که تا به حال هیچ متوفایی به نام مرجان سجادی ثبت نشده!! شاید من اولین باشم.
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 20:23  توسط مرجان سجادی  |