تبليغاتX
fire by friction

fire by friction

گاه فکر می کنم که نه تنها " مجازی " نیست بلکه "واقعی" تر از آن وجود ندارد. آدم های واقعی در دنیایی واقعی تر از آن با احساساتی واقعی. شاید بیش تر به بالماسکه ای ماند که بعضی خودشانند و بعضی نه. بعضی تنها چشم هایشان را پشت ماسک نصف نیمه ای پنهان کرده و بعضی لباس مبدل پوشیده اند. اما همه شان "وجود" دارند و شاید سرانجام این مهمانی به پایان برسد... .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 17:37  توسط مرجان سجادی  | 

درست! زندگی در غربت سخت است و تو هم که ریشه هایت به چه محکمی. از پدر و مادر هم که بگذری، آن قدر شاخ وبرگ ریز و درشت در قلبت داری که کندن را سخت تر می کند. اما...

زندگی کردنت در این جا هم خیلی آسان نیست. خیلی آسان نیست که خیر. بسیار هم سخت است. سخت است که فلان شرکت اروپایی به علت این که  ارتباطی هر چند اندک با شیطان بزرگ دارد، با احترامات فائقه  دکت کند و آن جمله معروف را بگوید: "با نهایت تاسف به اطلاعتان می رسانیم که به علت شرایط خاص سیاسی کشورتان، نمی توانیم با شما داد و ستد کنیم" . فلان شرکت اروپایی اعتبار اسنادی ات را قبول نکند چون بانک صادراتت کمک مالی کرده است به لبنان. حتا  فلان شیخ بسیار جنتلمن عرب از آن کشور کوچک، با آن صدای آرام و زیبایش بگوید" مشکلات صادرات به تمام کشور ها به سویی و مشکلات تو و کشورت به سویی" و تو لال شوی چون در دل معتقدی که او سخت درست می گوید. 

آه امان از این گندی که سیاست دولت فخیمه ات زده است! و هم چنان هم معتقد است که جهانیان از تحریم ما متضرر خواهند شد و نه ما!!!

این کشور و آن  دولت و این گند به کنار. تازه تو "زن" هم هستی.  "زنی" که باید مواظب باشد. مواظب حرف ها، کنایه ها و رفتار های خودش و بقیه. "زنی" که چون "زن" است و "ایرانی" ست و در کشوری با سابقه تمدنی چند هزار ساله با فرهنگی بسیار "غنی" زندگی می کند. اما "زن" است. با محدودیتی بسیار محدود.

زن بودنت را بسیار دوست داشتی و به آن سخت مغرور بودی نه؟

 

آهای با خودم هستم. می شنوی احمق؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 10:59  توسط مرجان سجادی  | 

از مزایای داشتن همسری هنرمند این است که کافی ست فقط لباست را نشانش بدهی و او می رود لاکی می خرد کاملن هم رنگ با آن.

پ.ن.: رای من فقط جنتی. شما چی؟

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 12:41  توسط مرجان سجادی  | 

دیشب که سرت را روی پاهایم گذاشته بودی و من با آن دستگاه باریک اندام قیژ قیژو کرک های روی گوش هایت را می زدم، می خواستم بگویم بگویم که چه قدر دوستت دارم و تو چه قدر دوست داشتنی هستی. بگویم متوجه برق نگاهت شده ام از وقتی شنیده ای دخترت قرار است یکی دو ماه دیگر بیاید. بگویم دوست ندارم عینک بزنی که تکیده ترت می کند. بگویم که تو فقط شاهد بزرگ شدن من نبوده ای که من هم شاهد پیر شدن تو  بوده ام. این را فقط من نمی گویم. این مجموعه عکس های پرسنلی ات که از گوشه و کنار آن کیف قدیمی پیدا کرده ام هم گواه است. آلان کنار هم چیده ام شان و به مراحل مختلف زندگی ات نگاه می کنم.  آه که تو چه پیر شده ای و من عاشق آن عکس بیست و چند ساله گی ات هستم با آن سیبیل باریک و موهای براق.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 13:10  توسط مرجان سجادی  |