بی انصاف بخشیده هرچه که برایش تا به حال فرستاده بودم. تازه صفحه های اول شان را که با آن ذوق و شوق شعری چیزی نوشته بودم هم پاره کرده.
قفسه های بخش فارسی کتاب خانه ی ونکوور آن که نزدیک خانه ی مریم است، یک ماه دیگر تقریبا رنگی به خود می گیرد. دیگر غصه نمی خوریم که چرا بخش چشم بادامی ها و دیگران پر است و مال ما خالی. کتاب های کتاب خانه ی قدیمی اش را گردگیری و پست کرد. هدیه خواهند شد به زودی.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 11:32  توسط مرجان سجادی
|
به پهلوی چپ خوابیده ام. انگار که سرب درونم ریخته اند. سنگینم. نه شاید هم سبکم. فقط انگار چیزی از درونم می خواهد فرار کند. در بالا تنه ام هست هر چه که هست. می خواهد از من جدا شود و برود. ولی چیزی جلویش را می گیرد انگار. پوست سرم کش می آید. باد می کند. کشیده می شود. سرم به چپ یا راست.
می غلطم. طاق باز می شوم. مامان همیشه می گوید به پهلوی چپ نباید خوابید. ولی نه! فایده ای ندارد. این بار سرم رو به بالا کش می آید. دستانم هم اضافه شده اند. نیرویی، بخشی از مرا به این سو و آن سو می کشاند. دندان هایم را به هم فشار می دهم. بلند می شوم و می نشینم.
اشک ها دیگر سرازیر شده اند و هیچ نیرویی هم جلو دارشان نیست. هیس. او خواب است.
هفته ی دیگر، درست همین موقع در فرودگاهیم. هواپیمایی که پرواز می کند درست به آن سوی دنیا و دیداری که می رود شاید برای دو سال و هشت ماه دیگر. چشمانم دیگر جا ندارند. مردم از بس تصویر واقعی اش را ذخیره کردم.
عجیب است. مونس ام برای چند هفته ای ترکم کرده بود. سراغی از من نمی گرفت این تنهایی همیشه گی. امشب تلنگری زد.
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 0:58  توسط مرجان سجادی
|
