تبليغاتX
fire by friction

fire by friction

همیشه از دیدن و درک کردن روابط عمیق بین آدم ها لذت می برم. از فیلم هایی که به عمق رابطه و احساسات آدم ها می پردازند و کتاب ها هم. بهترین ساعت های  عمرم را با این ها گذرانده ام تا به حال.

و آدم هایی که احساسات دیگران برایشان مهم است، وجودشان نعمتی ست برایم. آن هایی که حتا از مسیر نگاهت می فهمند چه در دل داری. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 10:57  توسط مرجان سجادی  | 

می گویند مشت نمونه ی خروار است. جامعه ی کوچک محل کارم نیز مشتی از خروار جامعه ی بزرگ کشورم است. جامعه ایی مردانه ی مردانه. 

در جامعه ی کوچک محل کارم برای گرفتن ناچیز ترین حقوق انسانی مان (حتا به رسمیت شناختن زن به عنوان یک موجود مستقل و غیره) باید بسیار سخن رانی و بحث  کنیم. تازه اگر این بحث و جدل ها نتیجه ای هم داشته باشد. بحث و جدل های شوخی و جدی ای که من را بسیار می آزارد.

 مدتی ست به این فکر می کنم که مرد سالاری در تک تک لایه های وجودی (بیشتر) مردان ما  لانه کرده است. حرف از مردان تحصیل کرده و به اصطلاح روشن فکر جامعه است. حرف از همکاران مهندس و خوش برخورد و مودب است. حرف از رییسی ست که خود را طرفدار حقوق زنان می داند و افتخار می کند به بعضی از کارمندان زن شرکت اش و به آن ها بسیار میدان می دهد. رییسی که بیش از سی سال در فرنگ تحصیل و زندگی کرده است. بسیار خوب حرف می زند ولی در عمل گاهی همان لایه ها به سطح می آیند و خودنمایی می کنند.

دوستی می گفت برای پیشرفت باید به هیبت مردان درآمد، رفتار مردانه بر خود گرفت و جنسیت  را فراموش کرد.  به گمانم همان هایی را می گفت  که بر خود می بالند به این که مردانی با باد در غبغب و لبخند ملیح بر لب، بهشان بگویند: برای خودش "مردی" ست.

ولی نمی دانم چرا من تا به حال مردی را ندیده ام که برای پیشرفت کارش جنسیتش را فراموش کند و افتخار کند که بگویند برای خودش زنی ست!  و نمی دانم چرا من دوست ندارم به هیبت مردان در بیایم که هیبت زنانه ام را بسیار دوست می دارم که اگر به هیبت مردان در بیایم، آن وقت دیگر از چه دفاع کنم. از یک مرد بدلی؟

 

پی نوشت بی ربط:

  این نوازنده ی دوره گرد ما هم دوباره آمد. برنامه اش از پنج شنبه به چهار شنبه تغییر کرده ولی هم چنان سلطان قلب ها اولین آهنگی است که می خواند و می نوازد.

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 20:24  توسط مرجان سجادی  | 

به نظرم نوشیدن قهوه شبیه خواندن داستان است.

و من مانده ام کدام لذت بیشتری دارند:

مزه مزه کردن برگ برگ (جرعه جرعه) فنجان یا نقطه ی پیک (آخرین جرعه) که لرد ته نشین شده را بر وجودت می نشاند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 9:46  توسط مرجان سجادی  | 

چند وقت پیش، در سفری راه گم کردیم و آخر شب سر درآوردیم از شهری به نام نراق. این بار رفتیم و پیدایش کردیم. شهری ست تمیز، زیبا و زادگاه فریدون فروغی عزیزمان. برادران خوش اخلاق میراث فرهنگی، بردنمان به در خانه ی بزرگ و با صفایش.

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 16:48  توسط مرجان سجادی  |