و آدم هایی که احساسات دیگران برایشان مهم است، وجودشان نعمتی ست برایم. آن هایی که حتا از مسیر نگاهت می فهمند چه در دل داری.
در جامعه ی کوچک محل کارم برای گرفتن ناچیز ترین حقوق انسانی مان (حتا به رسمیت شناختن زن به عنوان یک موجود مستقل و غیره) باید بسیار سخن رانی و بحث کنیم. تازه اگر این بحث و جدل ها نتیجه ای هم داشته باشد. بحث و جدل های شوخی و جدی ای که من را بسیار می آزارد.
مدتی ست به این فکر می کنم که مرد سالاری در تک تک لایه های وجودی (بیشتر) مردان ما لانه کرده است. حرف از مردان تحصیل کرده و به اصطلاح روشن فکر جامعه است. حرف از همکاران مهندس و خوش برخورد و مودب است. حرف از رییسی ست که خود را طرفدار حقوق زنان می داند و افتخار می کند به بعضی از کارمندان زن شرکت اش و به آن ها بسیار میدان می دهد. رییسی که بیش از سی سال در فرنگ تحصیل و زندگی کرده است. بسیار خوب حرف می زند ولی در عمل گاهی همان لایه ها به سطح می آیند و خودنمایی می کنند.
دوستی می گفت برای پیشرفت باید به هیبت مردان درآمد، رفتار مردانه بر خود گرفت و جنسیت را فراموش کرد. به گمانم همان هایی را می گفت که بر خود می بالند به این که مردانی با باد در غبغب و لبخند ملیح بر لب، بهشان بگویند: برای خودش "مردی" ست.
ولی نمی دانم چرا من تا به حال مردی را ندیده ام که برای پیشرفت کارش جنسیتش را فراموش کند و افتخار کند که بگویند برای خودش زنی ست! و نمی دانم چرا من دوست ندارم به هیبت مردان در بیایم که هیبت زنانه ام را بسیار دوست می دارم که اگر به هیبت مردان در بیایم، آن وقت دیگر از چه دفاع کنم. از یک مرد بدلی؟
پی نوشت بی ربط:
این نوازنده ی دوره گرد ما هم دوباره آمد. برنامه اش از پنج شنبه به چهار شنبه تغییر کرده ولی هم چنان سلطان قلب ها اولین آهنگی است که می خواند و می نوازد.
و من مانده ام کدام لذت بیشتری دارند:
مزه مزه کردن برگ برگ (جرعه جرعه) فنجان یا نقطه ی پیک (آخرین جرعه) که لرد ته نشین شده را بر وجودت می نشاند.
