تبليغاتX
fire by friction

fire by friction

 کوچک بودم و به زمین و بنفشه ها نزدیک تر. وقتی با مادر به پارک می رفتم، دور تا دور آن حوض بزرگ می چرخیدم و به  آن ها نگاه می کردم.

چند وجب بیش تر نبودم  ولی مخملی بنفشه ها را بهتر می فهمیدم. ولی الان باید دولا شوم یا بنشینم کنارشان. الان از بنفشه ها دور شده ام انگار.  بنفشه ها از بالا خیلی قشنگ نیستند و من بزرگ شده ام.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 16:12  توسط مرجان سجادی  | 

گاهی بوی خوش ات در مشامم می پیچد و ناگهان دلم بهانه ات را می گیرد.

گاهی در اوج خوشی، وحشت از دست دادن ات تن ام را می لرزاند.

کاش این هم دوستت نداشتم پدر.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 9:38  توسط مرجان سجادی  | 

در این روزهای دل انگیز بهاری، دلم می خواهد شیشه ی ماشین را پایین بدهم، سرم را از پنجره بیرون کنم و خیره شوم به آسمان و بگذارم این هوای آلرژی زای بهاری همراه با بوی اقاقیایی که فضا را پرکرده، نفوذ کند در روح و روانم.  فوق اش چند نگاه متعجب مردم است دیگر.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 12:42  توسط مرجان سجادی  |