از وقتی یادم می آید پدر همیشه دنبالم را داشت تا موهایم را به دست اش بسپارم و او هم به قیچی. شش یا هفت ساله بودم که روزی با گرفتن مبلغ زیادی پول و با رضایت کامل و با استفاده از غیبت مادر، در خانه ی خاله و با هم دستی پسر خاله، موهای لخت و خرمایی ام بی رحمانه کوتاه شد.
رد پای قیچی بر سرم، گریه کنان منتظر مادر ماندم. همان روز خانم آرایش گر، شاه کار دو نفره را کمی رفع و رجوع کرد.
هنوز هم گاهی که در آغوش پدر لم می دهم، دستی به موهایم می کشد و می پرسد "بابا یادت هست چه بر سر گیسوان زیبایت آوردم؟"
دیشب موهایم را بافت. کج و کوله. به گمانم پدر اصلن برای آرایش گر شدن استعداد ندارد. هنوز هم حاضر است پول زیادی بدهد برای این که بگذارم موهایم را هر مدلی خواست کوتاه کند.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 12:3  توسط مرجان سجادی
|
