تبليغاتX
fire by friction

fire by friction

خانه ی ما سرد تر از همیشه هست انگار. بیرون هم سرد است و برف می بارد ولی خانه دیگر با من مهربان نیست. قهر کرده است. به کارتن هایی که روی هم چیده شده اند، با خشم نگاه می کند. پنجره ها دیگر برایم داستان نمی گویند. انگار دستی از کف خانه بیرون می آید و پاهایم را می گیرد وقتی از دمپایی آبی پشمالو بیرون می آیند. از همه جا سوز می آید. هرچه لباس روی هم می کنم هم افاقه نمی کند. شاید حق دارد. داریم تنهایش می گذاریم بعد از ده سال.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 23:27  توسط مرجان سجادی  | 

"محور اصلی شرارت دیروز، تو بودی خانم سجادی". این اولین جمله ای بود که از دهان مبارک رییس بیرون آمد امروز صبح. آخر مجبورش کرده بودیم به خاطر بارش شدید برف، دو ساعت زودتر شرکت را تعطیل کند. شاهد هم ماشینم بود که پایین پنجره اتاق رییس زیر خروار ها برف، مدفون شده بود که به کمک آبدارچی مهربان برف روبی شد.

 می گویم: تهمت دارید می زنید. ما همه با هم بودیم. می دانید که تهمت تنها گناهی ست که خداوند نمی بخشد. من برای آخرتتان نگرانم.

می گوید: بله می دانم، می دانم. ولی چرا در هر اعتراض مکتوبی، امضای تو واضح تر است از بقیه. چرا در هر اعتراض شفاهی، تو در صف اولی. چرا از قول بقیه حرف می زنی رهبر شورشی ها!

می گویم: امضای واضح و ایستادن در صف اول، به خاطر این است که به نظرم اعتراض هایمان معقول و منطقی ست. (در دلم می گویم چون برای گرفتن بدیهی ترین  و پیش پا افتاده ترین حق و حقوقمان است)تازه من هم از قول خودم حرف می زنم. حرفی را پشت سرتان قرار است بگوییم، جلوی رویتان می گویم. البته نه همه اش را (خنده ام را فرو می خورم ولی برق چشمانم را نمی توانم کاری بکنم، ضمن این که گیرنده های رییس، بسیار بسیار قوی می باشند)

می گوید: اگر اعدامی در کار باشد، تو تنها محکومش هستی.   

می گویم: شما هم بدون دادگاه، محاکمه می کنید؟ بدون شنیدن دفاعیات، حکم صادر می کنید؟ از شما بعید است و از اتاق بیرون می آیم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 11:26  توسط مرجان سجادی  | 

!Never regret anything that made you smile

به معنی این جمله که فکر می کنم، می بینم چیزهای زیادی برای به خاطر آوردن و پشیمان نبودن دارم. چه باری دارد این جمله. شاید به سنگینی یک عمر.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 9:30  توسط مرجان سجادی  | 

پنج شنبه روز محبوب من است. به خصوص اگر مهمانی ای چیزی در کار نباشد. پنج شنبه های پاییز و زمستان محبوب ترند اما. همان پنج شنبه هایی را می گویم که بعد از میل کردن یک ناهار مفصل، چند ساعتی می خوابی و بیدار که می شوی خانه تاریک  است گیج و گم کمی روی تخت می نشینی و نمی دانی کجایی و چند ساعت خوابیده ای. زمان را گم کرده ای. بین زمین و آسمان، مرگ و زندگی هستی انگار. شبیه حس مستی ست به گمانم و بسیار شیرین.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 2:31  توسط مرجان سجادی  | 

از سخت ترین کارهاست این که صبح زود زمستانی، آغوش گرمی را رها کنی و تن به سرما بسپاری.
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 9:18  توسط مرجان سجادی  |