تبليغاتX
fire by friction

fire by friction

 

شعری از نزار قربانی:

چشمانت کارناوال آتش بازیست!
یک روز در هر سال
برای تماشایش میروم
و باقی روزهایم را
وقت خاموش کردن آتشی میکنم
که زیر پوستم شعله میکشد!
*
رفاقت با تو
رفاقت با بادبادکی کاغذیست!
رفاقت با باد دریا و سرگیجه...
با تو هرگز حس نکرده ام،
با چیزی ثابت مواجه ام!
از ابری به ابر دیگر غلتیده ام،
چون کودکی نقاشی شده بر سقف کلیسا!
*
چرا تو ؟
چرا تنها تو؟
چرا تنها تو از میان زنان،
هندسه ی حیات مرا در هم میریزی،
پابرهنه به جهان کوچکم وارد میشوی،
در را میبندی من
اعتراضی نمیکنم؟
چرا تنها ترا دوست می دارم میخواهم؟
میگذارم بر مژه هایم بنشینی
ورق بازی کنی
و اعتراضی نمیکنم؟
چرا زمان را خط باطل میزنی
هر حرکتی را به سکون وا میداری؟
تمام زنان را می کشی در درون من
و اعتراضی نمیکنم!
.......................
*
هر مرد که پس از من ببوسدت
بر لبانت
تاکستانی را خواهد یافت
که من کاشته ام!
*
در نامه ی آخر نوشته بودی
جنگ را بمن باخته ای!
تو جنگ نکردی تا ببازی!
خانم دن کیشوت!
در خواب به آسیابهای بادی حمله ور شدی
با باد جنگیدی!
بی که حتا یک ناخن مطلایت ترک بردارد
تاری از گیس بلندت کم شود،
یا قطره ای خون بر سفیدی پیراهنت شتک زند!
چه جنگی؟
تو با یک مرد نجنگیده ای!
نه لمس کرده یی بازو و سینه ی مردی حقیقی را،
نه با عرق یک مرد غسل کرده ای!
تو سازنده ی مردان اسبان کاغذی بودی!
با عشق رفاقتی کاغذی!
دن کیشوت کوچک!
بیدار شو
و به صورتت آبی بزن
فنجانی شیر بنوش
تا به کاغذی بودن مردانی که دوستشان میداشتی
پی ببری!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 10:33  توسط مرجان سجادی  | 

در یک Arabian Night شاهانه، با خانم مسنی اهل استرالیا و مقیم ابوظبی آشنا شدم. آن شب یکی از چند شبی بود که مهمان شرکتی از دبی بودیم در هتلی بسیارمجلل که من را یاد خانه های یزد خودمان می انداخت.

  

 

 

 

دیروز پس از چند ماه که از آن سفر می گذشت، برایم ای میلی فرستاده است. او  به همراه همسرش که پست مهمی در یک شرکت اماراتی دارد، دو سال است که ابوظبی زندگی می کنند. او آنجا را دوست داشتنی و تفکر برانگیز می داند. 

ما آن شب بسیار درباره ایران حرف زدیم و من گاهی برق ترس را در چشمانش می دیدم. او مشتاق است که به ایران بیاید. از من خواسته از فرهنگ و آداب و رسوم و کشورم بیشتر بنویسم و او هم از خود. گویا دوست این خانم که تازه از اصفهان برگشته، بسیار تعریف کرده از این شهر و من مانده ام از کجا شروع کنم! از تمدن هفت هزار ساله کنارصندل جیرفت، دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهی، فرهنگ غنی جاری، رییس جمهور محبوب یا از چه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 11:59  توسط مرجان سجادی  | 

روزهای به خصوصی هستند در ماه. روزهای به خصوصی که شاید به سختی شروع می شوند ولی حس عجیبی دارند برایم.

دایم احساس می کنم در استخر عمیقی غوطه ورم. در عمق آب، شنا می کنم و سنگینی آب را روی سرم احساس می کنم. البته حس خوشی ست در عین حال و بسیار دوستش می دارم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 9:37  توسط مرجان سجادی  | 

بله حتا می توان با آلرژی بهاری هم، هم زیستی مسالمت آمیز کرد. همان طور که می توان با یک هم کار بدجنس.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 11:32  توسط مرجان سجادی  | 

این حس، حس خطرناکی ست. نگران ام می شوم از این که دیگر چیزی خوش حالم نمی کند. نشانه ی ورود به مرحله ی تازه ای از زندگی ست به گمانم. هی دارم از دکل مخابراتی ذهنم، افکار مثبت مخابره می کنم تا برود در کاینات و طبق قانون جذب، مثبت ها را جذب خودش بکند و وارد این ذهن جادویی بکند. باید صبر کرد و منتظر نتیجه ماند!
+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 9:58  توسط مرجان سجادی  |