تبليغاتX
fire by friction

fire by friction

 نمی دانم چرا وقتی عکس های برادر زاده ی بسیار زیبا و خوش هیکل را در مراسم جشن تولد های دوستانش می بینم، یاد عکس های خودم می افتم در تولد های معدودی که مادر اجازه می داد و می رفتم. این مهسای مه پیکر و این ژست ها کجا، آن من و آن سبیل هایم کجا.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 22:15  توسط مرجان سجادی  | 

سالی بوده که چند نفری از آن جمع بزرگ به ظاهر در غربت، به فاصله چند ماه آمده اند و دیداری از این جمع کوچک به واقع در غربت تازه کرده اند و رفته اند. سالی هم بوده که هیچ کدام نیامده اند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 21:9  توسط مرجان سجادی  | 

یک. چندین سال زندگی در خارج از کشور شاید بعضی از عادت ها و فرهنگ های غلط "ایرانی" بودنمان را عوض کند اما ژنتیک و خون و غیره را که نمی تواند.

دو. آقای همسر می گوید، هر روز که می گذرد من را کم ذوق و شوق تر می بیند. (به گمانم او هم فهمیده  که این لبخند ها که بیش تر اوقات از این سو تا آن سوی صورت گسترده شده، حکایت از دل سر خوشی ندارد) 

خودم می گویم هر روز که می گذرد، خودم را معترض تر می بینم. اعتراض هایم بیش تر اوقات به جایی نمی رسند و چاره ای ندارم جز این که گاه یواشکی در گوش دلم بگویم کاش مرد بودم یا زنی بودم که حداقل  این جا متولد  نمی شدم. نمی دانم علاقه جدیدم به رنگ نارنجی هم حکایت از اعتراض دارد؟

 

 

پی نوشت برای آن دسته از اقوام که گاهی این جا را می خوانند: منظورم اصلا زندگی خصوصی و خانوادگی ام نیست. شما را به خدا نگران نشوید. زندگی آرام ما کماکان در جریان است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 20:16  توسط مرجان سجادی  | 

به جرات می توانم بگویم تقریبا" یک سوم حرف هایی که در جلسات مهم اداری رد و بدل می شوند، حرف های بیهوده، تکراری و به عبارتی چرند هستند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 17:49  توسط مرجان سجادی  |