یک پاکت دارم پر از متن های کوتاهی که پدر برای مناسبت های مختلف برایم نوشته است. نامه های کوچک را می چسباند روی بسته ی کادو یا میان شاخه های گل مخفی می کند. متن های سراسر احساس با تم طنز. هر وقت می خوانمشان، نفسم بند می آید.
گاهی برای آن ور آبی ها هم نامه می نویسد. من نقش مترجم را به عهده دارم برای درسا، نوه کوچک که خط فارسی را نمی تواند به خوبی بخواند. حالا می خواهد برای همسر آینده آقای نوه بزرگ نامه بنویسد. آقای نوه در سفری به کوبا، عاشق شده و قصد ازدواج دارد. نمی دانم تکلیف نامه ای که به فارسی نوشته شده (توسط پدربزرگی با این همه احساس) بعد به انگلیسی ترجمه شده (من اسپانیایی نمی دانم) و گیرنده ای اسپانیایی زبان که می خواندش، چیست؟
حتا نمی دانم تکلیف خودم با این پدر چیست. فکر کردن به پدرم من را دیوانه می کند....
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 12:48  توسط مرجان سجادی
|
