تبليغاتX
fire by friction

fire by friction

یک پاکت دارم پر از متن های کوتاهی که پدر برای مناسبت های مختلف برایم نوشته است. نامه های کوچک را می چسباند روی بسته ی کادو  یا میان شاخه های گل مخفی می کند. متن های سراسر احساس با تم طنز.  هر وقت می خوانمشان، نفسم بند می آید.

گاهی برای آن ور آبی ها هم نامه می نویسد. من نقش مترجم را به عهده دارم برای درسا، نوه کوچک که خط فارسی را نمی تواند به خوبی بخواند. حالا می خواهد برای همسر آینده آقای نوه بزرگ نامه بنویسد. آقای نوه در سفری به کوبا، عاشق شده و قصد ازدواج دارد. نمی دانم تکلیف نامه ای که به فارسی نوشته شده (توسط پدربزرگی با این همه احساس) بعد به انگلیسی ترجمه شده (من اسپانیایی نمی دانم) و گیرنده ای اسپانیایی زبان که می خواندش، چیست؟

حتا نمی دانم تکلیف خودم با این پدر چیست. فکر کردن به پدرم من را دیوانه می کند.... 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 12:48  توسط مرجان سجادی  | 

یک. حالم به هم خورد از بس بیانیه خواندم. بیانیه شماره هفت و هشت و نه این یکی. بیانیه آن یکی در تبعید. بیانیه بیانیه بیانیه.

دو. دوستی که رای داده می گفت: "نمی توانم ساکت بنشینم. احساس می کنم بهم تجاوز شده. " احساس مشابهی دارم با این که رای نداده ام.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 12:27  توسط مرجان سجادی  | 

من خسته نیستم.
دیری ست خسته گی ام

تعویض گشته است به درهم شکسته گی
من خسته نیستم
در هم شکسته ام
این خود امید بزرگی نیست؟

نصرت رحمانی

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 9:40  توسط مرجان سجادی  | 

گرد مرگ پاشیده اند انگار. روی شهر، روی آدم ها، روی دلمان...
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 8:42  توسط مرجان سجادی  | 

روزهای تلخ و عذاب آوری ست. تهوع رهایم نمی کند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 11:5  توسط مرجان سجادی  |