از حدود سی نفری که در شرکت ما کار می کنند، من بودم و یک نفر دیگر که تصمیم داشتیم نه بد را انتخاب کنیم و نه بد تر را. آن یکی وقتی مواجه شد با مخالفت جدی مدیر شرکت، به ظاهر تصمیم اش را عوض کرد. پس من ماندم تنها. من ماندم تنها در برابر اصرار مدیر برای رای دادن به بد. چند نفری هم بودند که طرفدار بد تر بودند ولی از ترس شان هیچ نمی گفتند.
بحث های خشونت آمیز روزهای اول رییس تبدیل شد به گفت و گو. از هر دری وارد شد، فایده نکرد.
فردای انتخابات:
همه بهت زده گواهی دادند که اشباه کردند. رییس سکوت کرد.
پریروز و دیروز و امروز:
ورق برگشت. مردم اعتراض کردند. خیابان ها شلوغ شد. جوان های مان را زدند و کشتند. آن ها که رای نداده بودند هم به جنبش پیوستند. رییس دوباره داد سخن داد. من را به شدت محکوم کرد. من گفتم شما که خودتان تاب تحمل مخالفت را ندارید، شما که یک دیکتاتوری کوچک در محل کارتان به پا کرده اید، چگونه می خواهید با دیکتاتوری بزرگ تری بجنگید. شما که خود نشسته اید و فقط بقیه را به جلو هل می دهید، منتظر فداکاری بچه های مردم هستید و بچه های خودتان را در هزارتو های تان مخفی می کنید...
می دانم حرف هایم برایم گران تمام می شود...